تبليغاتX
enferadi209

سیگارم را از پنجره اتاقم بیرون می تکانم دنیا زیر سیگاری منه

در مورد سلول من
من یه بازداشتیم از سلول 209 که جرم....!؟وبخاطرش حبس ابد خوردام وتا حالا بیست و سه سالشو کشیدام !دوستدار ادبیات،فلسفه،تنهایی،ازادی،
طبییعت....هستم.و بلعیدن یه پرتقال٬ ۶ دقیقه...بلعیدن یه شکلات بزرگ٬ ۱ دقیقه و نیم...
بلعیدن یه ظرف غذا٬ ۱۵ دقیقه...یه چیزایی هم هست که کلن بلعیدنی نیست...
ولی بلعیدنشون سالیان سال طول می کشه.....!؟
دنيا منهاي من...حكايت دنياي توست...منهاي من.
يك حالتهاي خاص..از تنهايي.. نميدانم..يا هر چيز ديگري كه بشود اسمش را گذاشت...يك تعابير خاص از آدمها...و يك تعاريف خاص از شخصيتشان و يك برداشت خاص تر از حرفها و حركاتشان...يك تنهايي خاص...يك افسردگي خاص...و يك بيماري خاص...و هي سيگار پشت سيگار...قلم...نوشتن و نوشتن و نوشتن.....و مچاله شدن توي خودت و غربت و غربت..انگار غريب ميشوي به يكباره با همه و حالت را به هم ميزند هر چه رابطه و دوست و اطرافيان.......!؟؟؟؟؟
*.خرس هاي پشمالوي عروسكي را اگر در يك سطر توصيف كني..ميشود حكايت يكنواختي دنياي من....فکر کنم این وبلاگ با وبلاگهای دیگه فرق می کنه!نه اخه ،حالا که فکر می کنم هیچ فرقی نداره.چون چند شبی کسی توش می خوابه که خیلی حرفها تو دلشه،پسر دل میدی به حرفهام...!؟
حالا سلام.
پیوندها
طراحان و حمایت کنندگان

Powered By
BLOGFA.COM
طراحی داخلی
O2
بند پنجاه و سوم(53)
 

 گريه ي تو..اتفاق مهمي نيست..

 
اولین بارون پاییزی بالاخره بارید. سه روزی می شد که وقتی بیدار می شدم احساس می کردم پرده ها رو که کنار بزنم شیشه های پنجره رو بخار گرفته، بوی بارون رو به وضوح می شنیدم و دوباره از حس یه سرمای مطبوع می رفتم زیر پتو و پاهامو جمع می کردم تو بغلم... ولی هیچ خبری از بارون نبود و باز خورشید آسمون رو قرق کرده بود. اولین بارون پاییز رسید.... انگار خدا صدای قلبش رو با صدای قلب من یکی کرده..خیلی سخته که بعد از مدتها بنویسی... خیلی سخت به خصوص وقتی چشم باز کنی و ببینی همه چیز دور و برت عوض شده، وقتی حس کنی که دیگه اون کلمات آشنا و اختصاصی سراغت نمیان...

 

محو می شوم

محو محو محو

لذت نگاه تو

آب نمی کند،

شوق بوسه ات

سرخ نمی کند

داغ می کند،

موج رفتنت

له نمی کند

خاک می کند

خاک می شوم

خاک خاک خاک

سر بلند می کنم

محو می شوم

داغ داغ داغ .....

لذت دوباره دیدنت ذوب می کند

یک جهنم بهشت!

 

 

FriDayS..

 

الو..سلام..رويا جون...خانوم خانوما...ببينم تو چته؟..اين بچه بازيا چيه؟!!!...باور كن دختري در كار نبوده؟!!!..بابا به خدا بهت دروغ گفتن..دختر كيه؟..دختر چيه؟!..من فقط با توام الاغ...با خود خود خودت...تا ته اش...!

-- منم ميدونستم ....ولي..

- آخ آخ...يه لحظه ببخشيد..گوشي!...خانومم پشت خطه!

 

 *.عزيزم بيا حالا كه اولين روز زندگيه مشترك قشنگمونه با هم يه قرار بزاريم...

روزهاي زوج كه تو شيفتي و محل كارت هستي..اون هيچي!...

روزهاي فرد رو هر كاري كه من گفتم ميكنيم،هر غذايي رو كه من گفتم ميخوريم،هر حرفي رو كه من گفتم ميزنيم،هر فيلمي رو كه من گفتم ميبينيم،هر جايي رو كه من گفتم ميريم،و هر كسي رو كه من گفتم ميبينيم و ...

جمعه ها هم باشه واسه استراحت،كسي كاري به كار اون يكي نداشته باشه..من از قديم عادت داشتم روزهاي جمعه مو با رفقا بريم تفريح.مشكلي نداري كه؟..اوكي؟..خوبه ديگه؟..مطمئنم كه قبول داري اين برنامه رو..تو همسر روشنفكر و بساز و خوبي هستي...

آها راستي يه چيز ديگه..من خوشم نمياد زنم از خونه بيرون بره...با رفيقاش بگرده...تنهايي فكر تفريح باشه و درگير مد و لباس و اين چيزا باشه و غيره!...تلفنو هم دادم قطع كردن كه فكرت درگير بيرون نباشه..واسه راحتيه خودت البته!..خلاصه يه فكري واسه جمعه هات بكن...!...

                                                                                 

                                                     دوستت دارم عزيزم!!!!

 

مري از صبح توي خودش بود...

از وقتي اون شال قرمز رنگ با گلهاي ريز لاجوردي رو توي داشبورد ماشين ديد...و اون عطر زنونه كه به طرز ناشيانه اي كادوپيچ شده بود..يه نگاه گذرا انداخت وسط چشمام و بي حوصله گفت:اوه..عزيزم..امروز خودم تنها ميرم..احتياج دارم يه كم قدم بزنم...

و از ماشين پياده شد..خنده ام گرفته بود...سرمو گذاشتم روي فرمون و تا آخر كوچه با چشام دنبالش كردم..

بعد از ظهر ديدمش توي آشپزخونه همونطور كه ظرفها رو ميشوره چند قطره اشكم روي گونه هاشه...

برگشتم توي اتاق...اون شال قرمز و عطر زنونه رو كه حالا ديگه هر دوش تو يه كادو بود گرفتم پشتم..آروم رفتم پشت سرش...بشقابو از دستش گرفتم..يه نگاه كردم به چشماي خوشكلش كه هنوز خيس بود...با پشت اون يكي دستم آروم اشكاشو پاك كردم...از هميشه قشنگ تر شده بود..انگشت اشاره مو گذاشتم نوك بيني اش و همينطور كه آروم با نوك بيني اش بازي ميكردم سرمو بردم كنار گوشش و آهسته گفتم: بينم..تو رو نميشه غافلگيرت كرد؟....راستي.... امروز شد چند سالت؟...

كادو رو گذاشتم توي دستاش...مبهوت خيره شد تو چشام...

اخم كردم و گفتم: ها؟..چيه؟..تولد خانوممه...از نظر شما ايرادي داره يكي عاشق خانومش باشه؟..هووم؟

انگشتم و از نوك بيني اش برداشتم و برگشتم سمت خروجي آشپزخونه..

چند قدم بيشتر نرفته بودم كه يه دست آروم چند تا ضربه زد پشت شونه ام..برگشتم ببينم چه خبره...ديدم يه جفت لب قفل شد توي لبام...محكم گرفتمش توي بغلم و......

چشاي هر دومون خيس بود..خيييييس خيييييييس...

 

*.چيزهايي هست كه فكر مرا مشغول ميكند..چيزهايي به قدري احمقانه كه وقتي يكي شان را براي دوست دختر خپله ي كامران تعريف كردم رويش را برگرداند و همينطور كه زير زيركي ميخنديد به بهانه ي تشنگي رفت سمت يخچال و بنا كرد به اس.ام.اس دادن!

 

**.سواي حجاب ِكلمه و جملات دهان پر كن..اين منم...پسري تنها،كز كرده روي كاناپه ي گوشه ي اتاق...

 

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند پنجاه و دوم(52 )
              

                                  ((بنام خالق اسماء))

 

نامش چه اشنا بود یک واژه قدیمی

درس کلاس اول اسماء همان صمیمی

مانده درون سینه یک عشق صادقانه

شعر قشنگ پاییز بوی بهار دارد

یک شب بیا بخوانیم اسماء انار دارد

درس انار اسماء تکلیف هر شبم شد

نام قشنگ او گل واژه لبم شد

ترسم کلاس اول در یادها نماند

نام قشنگ او را کسی نخواند

اسماء کلاس اول تنها پنج حرف است

اما کلاس اخر اسماء هزار حرف است

                                

 

 

                                      

 

 

 

ولی ،ای خدا،من چرا اینجا باید باشم.....!؟

من که تخم نارس شور و شهوت ناتمامی بیش نیستم.....!؟

من چرا اینجا هستم،ای خدای ارواح گم گشته.....!؟

ای تویی که در میان خدایان گم گشته ای.....!؟

من چرا.....!؟                                         

      

 

 

پی نوشت یک

 

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد....

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم

اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،و سرشار از شادیهای شگرف.

من و اندوهم به یگدیگر مهر می ورزیدیم ،و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم.

زیرا اندوه دل مهربانی داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم:روزهایمان پرواز می کردند و شب هایمان

اکنده از رویا بود.زیرا اندوه من زبان گویایی داشت و زبان من از اندوه گویا شده بود.

 هرگاه من و اندوهم اواز می خواندیم همسایه های ما کنار پنجره هایشان می نشستند

 و گوش می دادند:زیرا اوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ مان پر از یادهای شگفت.

هرگاه من و اندوهم راه می رفتیم مردمان ما را با چشم مهربان می نگریستند

 و با کلمات بسیار شیرین نجوا می کردند بودن کسانیکه از دیدن ما غطبه می خوردند

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم.

ولی اندوه من مرد چنانکه همه ی چیزهای زنده می میرند،و من تنها ماندم

که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم اکنون هرگاه سخن می گویم

سخنانم به گوشم سنگین می ایند هرگاه اواز می خوانم همسایگانم

برای شنیدن نمی ایندهرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

فقط در خواب می شنوم که با دل سوزی می گویند:

                       ((ببینید این خفته همان مردیست که اندوهش مرده))

 

 

 و هنگامی که شادی من به دنیا امد

 

هنگامی که شادی من به دنیا امد،او را بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم

ای همسایگان بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا امد بیایید و 

 این موجود سر خوش را که در افتاب می خندد بنکرید.

ولی هیچ یک از همسایگانمان نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار شگفت شدم.

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم_

ولی هیچ کس نیامد_من و شادی تنها ماندیم نه هیچ کس سراغی از ما گرفت

و نه هیچ کس به دیدن ما امد.انگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد

زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید،

انگاه شادی من از تنهایی مرد.

اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام را بیاد می اورم...

 

 

 

 

                                 ((السلام علیک یا ابا عبدالله)) 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند پنجاه و یکم(51)
نقطه...سزخط

 

      

حتی از برم نمیاد نفرین کنم اون پریزاد

اونی که بی وفایی کردو.....؟

منم که.....؟

ولی زندگی با تو برام فشنگه

عشق برای رسیدنت می جنگه

هر کی بیاد جلوش خودم میگیرم 

 چشمامو می بندمو

 از زندگی دیگه سیرم،دیگه سیرم........ 

 

 

نفطه...وسط خط

 

پی نوشت یک

 

نپرسید کشورتان چه کاری برای شما می تواند بکند،بپرسید شما چه کاری می توانید برای کشورتان بکنید...!؟

 

پی نوشت دو

 

انسان ذاتا خوب است.

شما به هزار گونه خوبید ،اما انگاه که خوب نیستید بد هم نیستید.

 

پی نوشت سه

 

چشمانم را بستم و در سکوت جسمم سپاس را بجای اوردم غمی مرا فرا گرفت

و در دل خود اندیشیدم:

چه گونه اسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم...؟

چه روزهای درازی که میان این دیوارها درد کشیدام و چه شب های درازی که تنها بسر بردم،             

اخه چه کسی هست که بدون غم از تنهایی و درد خود جدا شود...؟

بسیاری از پاره های روح من در این خانه و کوچه.....پراکنده است.                                                   

و نیز این اندیشه ای نیست که پشت سر بگذارم،

این دلی است که با (غم و شادی) نرم گشته....

اما بیش از این نمی توانم بمانم.

نمی دانم چرا این ساعت های شب سوزاننده است و ای کاش می توانستم هر چه اینجاست با خودم ببرم،اما چگونه...؟

عقاب هم تنها و بدون لانه اش بسوی خورشید پرواز می کند.فقط یک نفس دیگر از این هوای ارام فرو می برم

و یک نگاه مهرامیز به اتاقو خونمون می اندازم.

و من با خود گفتم:

ایا همان روز جدایی ،همان روز رسیدن است...؟

ایا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پربار،تا میوهایش را بچینم و به این مردم بدهم..؟

من جوینده سکوت هستم.اخه من در این سکوت ها چه گنجی یافته ام که با اطمینان بذل و بخشش می کنم...؟

اگر روز درو من این است در کدام زمین بذر ریخته ام ،و در کدام فصل که به یاد ندارم...؟

راستی این همان ساعتی است که باید فانوسم را بلند کنم ،انچه در این فانوس می سوزد شعله من نیست.

من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم کرد.

نگهبان شب است که در ان روغن می ریزد و او را روشن می کند...؟

اما خیلی چیزها در دلم بود که ناگفته ماند و راز عمق درونم را به زبان نیاوردم.

همه مردم اقوام به پیش بازم امده بودند.

مادرم گفت:

چشمان من گرسنه دیدار تو هستند و نگذار موج های زندگی ما را از هم جدا کند و تو روحی بودی که در میان ما می گشتی

و سایه ات پرتو نوری بود که برچهره ما می تابید.

من به تو بسیاری مهربانی کردم،گرچه مهربانی من بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.

(همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد)

وانگاه که ساعت جدایی فرا رسید و دیگران هم امدند و انها هم التماس کردند،اما من پاسخی ندادم...

فقط سر به زیر انداختم و کسانی که نزدیک من ایستاده بوداند از چشمانشان اشک بر سینه هایشان می چکید

ومنم همینطور....

 

نقطه... اخر خط

 

       

                                  (( زندگی کن انگار داری میمیری...))

 

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند پنجاهم(50)
 ....انگاه هدایت شدم

 

حال از چه دری باید وارد وچه سخنی باید گفت؟..حرف برای گفتن بسیار است ولی قبل از هر چیز و مهمتر از هر سخن ،باید مزد خود را از خدای خود دریافت کرد.

 

هرگز احساس درونیم قابل توصیف نبوده.

 

حالا که عربده ام را عرعر شنیدی تمام مشکلاتم شروع شد!

 

 

 

..CLOSED..               

                                                                                

                                                                     

 این خراب شده چیزی حدود یک سال تقریبا اپ شد....اومدیم...نوشتیم...حالا داریم گورمونو گم میکنیم...

همه ی قصه ی من همین صدوچهارده تا سوره بود،قران تلخ من،وقصه همه مون...من،تو،اون...دقت داشته باش این خراب شده ای که الان وارد شده ای واسه من عینهو مسجد بود...

خلاصه اینکه شاید قصه ی من تمومشد،ولی حرف همیشه هست...تریبون رو میسپارم به نفر بعدی و خودم میرم قاطیه حضار..من میکشم کناردیگه نیستم...ولی تو باش،اصلا تو همیشه باش...

بی تعارف بگم همه مون اشغالیم..جسارت نشه به خودم وخودت !..باید سم پاشی بشیم ،باید میکروب زدایی بشم...

 

اگر جامعه ی ما و مملکت ما این ریختیه..علت منم..علت تویی..

 

اگه اون دختر زن میشه واین زن فاحشه...علتش من وتوییم..

 

اگر فلانی نون شب نداره و فلانی روز و شب...اگه فقر و فحشا بیداد میکنه..اگه عدالت نیست،مردونگی و شرف و ناموس پرستی نیست ...علتش بازم من وتوییم..

 اصلا علت همه چی من وتوییم..خب..حالا چیکار کنیم؟...به خودت جواب بده عمو..به خودت..

 

 

قصه مو اینطوری تموم میکنم:

 

پيشنهادم ديگه برام مهم نيست. مهم اينه :رسيدن ........

 

با گوشه نشيني کزکردن سکوت وگريه اينده ساخته نمي شود!...با بحث و حرف و استدلال ومنطق وفلسفه وسفسته اينده ساخته نمي شود...

با توکل و توسل و ذکرو دعا هم نيز...اينده بازهم ساخته نمي شود....اينده را نميشود ساخت مگرباعمل حرکت تلاش وبايد خدا را چون چتري بر سر داشته باشيم...

حرکت مي کنيم...

با من بلند شو...بيا اينک...اري وقت حرکت است...نترس!...با من بلند شو من نيز مثل خودتو تازه کاري ام با هزارويک مشکل...ولي دست در دستم گذار پشت بر پشتم نه.

واعتماد کن...ميخواهيم بلند شويم...ميخواهيم باشيم...ميخواهيم اينده را به زانو در بياوريم...

ميخواهيم وبي شک ميتوانيم........

 

                                              <يا علي بگو مرد>

 

 

نقطه ......سر خط

 

پی نوشت یک 

کامنتنیگ رو واسه این پست باز گئاشتم...ترجیح میدم دو کلمه حرف حساب زده شه.و ممنون میشم اگه ارشیو رو با دقت بخونی و به پست ها یه نمه فکر کنی...

پی نوشت دو

فعلا رفتم تعطیلات..کشیدم کنار که جا واسه همه باز بشه ،از این به بعدش دیگه با بقیه ی هم صنفی ها...شاید بعدا یه غلطایی بکنم..

 

حلالمون کنید...ایام به کام...در پناه حق...

خدا حافظ.......خداحافظ.....خدا حافظ....

 

                                                پایان

 

 

 

 

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و نهم(49)
   

 

                                              ((  بنام او ))

 

 

 پرواز با تو باید

                   گر پر شکسته در باد

                                              اغار هر کجا که شد

                                                                         پایان هر کجا که باد

 

 

 

پی نوشت یک

 

 

اگر دل یار ما نیست

 اگر عشقی دگر در کار ما نیست

نباید مردو از بودن جدا شد

که باید دست به دامان خدا شد

که باید همتی کرد قصه ی گفت

سکوت شهر را براشفت

برای دیگران باید بگویم

برای دیگران باید برویم

 اگر از ما گذشت

اگر در انتهای سر گذشتیم

 دل دادگان باید بماند

سر در گریبان بگیرندو بگریندو بخواند

 گر خواهش از تو باشد خورشید بی فروغ است

 در چشم من چنین است

گر پوچ یا دروغ است.......؟

 

 

 

 

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و هشتم(48)
 
 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و هفتم(47)

                   ((بنام غمی که تارو پود از ان سرشته شده است))

 

بیاد ارزوهایی که میمیرند

من چه نقشی دارم اینجا ؟.....نقشه هست....نقاش کو.....

 

پی نوشت یک

 

 

گریه کن،گریه کن محصول بی پناه.زیرا دگر دامان پر مهرمادری نیست که به ان بیاوزی و اغوش گرم پدری که دران بیاسایی.

هر جا که پناه می بری ای وارث محنت و رنج.انان:انانکه از تو به تو نزدیکتر بودند در بادی مبهم سرنوشت رهایت کردندگریه کن.

گریه کن شاید اشکهایت اتش درونت رافرو نشاند.و فریاد کودکانه ات خواب غفلت را از چشمان خفته گان بدوزاید.

گریه کن.گریه کن........؟

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و ششم(46)
                                           (   بنام صاحب عشق    )

 کلاهی بر سر دارم که سایبان 2 سال غم است

  سلام بر تو که زاده عشقی   

  نام این روزها را روزهای دلتنگی گذاشتم. روزهایی پر از دوری و انتظاردیدار دوباره معشوق است.روزگار ناملایمات بسیار دارد.  کنار این پنجره رو به حیاط،که به تنهایی مطلق می رسد.چشمهاییم را به ابی بیکران می دوزم و فقط امید........امید تنها روزنه رسیدن به روزهای طلایی است.می دانم فریاد درونم مثل اتشی زیر خاکستر پنهان است.   روزگار مرا با تمام سختی هایش وفق داده ومن دلگرم غریب اشنای چون عشقم در کنارم همیشگی است .شب های بی خاطره می گذرد و روزهای عاشقانه می رسد ولی برای فتح قله های عشق باید جنگید.فکر می شود پندار و کردار نیک باید داشته باشی ،عاشق نشوی  نه...!!!! 

  پس برای تو که  خدای عشق را می پرستی می نویسم.از عشق ما زنده هستیم..... سال 86 با تمام فراز ونشیب هایش گذشت و به زودی مشکلات حل خواهد شد. بهر حال عقربه های ساعت به فصل تابستان نزدیک  می شودواین روزها دگر تکرار نمی شود وارزوی من سالی پر از عشق وموفقیت........ 

 

پی نوشت یک

 یه لحظه چشماتو ببند
 بیا یه کم گریه کنیم 
 به حال اون روزهایی
که ما بایدخدا حافظی کنیم
 به حال اون روزهایی 
 که دیگه همو نمی بینیم 
به حال اون روزهایی 
 که تابوت منو می کشی
یه لحظه چشماتوببند 
 ببند و اشکامو ببین 
سردی دستهامو بفهم 
مرگمو حس کن به یقین......

 

 درحسرت دیدار تو اواره ترینم هر چند تا منزل تو فاصله ی نیست

 

       

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و پنجم(45)
نمی نویسم......چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی!   
حرف نمی زنم..... چون می دانم هیچ گاه حرفهایم را نمی فهمی!  
 
نگاهت نمی کنم......چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی!       
 زیرا اشکهای من برای تو بی فایده است!فقط می خندم......چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام. 

گریار به ما ننگریست عیب ندارد من عاشق می مانم ،واز من افسانه ای به جا خواهد ماند.                                                    

 

پی نوشت یک

 

 

خوش بود ان روز و حال ما      
ان اولین دیدار ما 
     گویی زمین مستانه بود    
ان روزگار وصل ما                                    
اما دگر حالا کجا ان روزگار خوش کجا      
دیگر شکسته قامتم در کوچه می گیرم عصا
از بید مجنون تر شد شاید بخشکم در هوا      
ماسیده بر روی دلم روزی ببینم روی یار
روزی تو خواهی برگشت اما تو روز مرگ ما...........

 

 

 

پی نوشت دو

 

 

خطا کردی منو تنها گذاشتی      
خطا کردی منو بی کس گذاشتی     
خطا کردی تو که قصدت گذر بود  
که ما رو مبتلا کردی و رفتی    
خطا کردی منو نادیده کشتی     
گه من رو بی حیا خوندی و رفتی  
خطا کردی که خواستی با جدایی   
به عمر عاشقیم پایان ببخشی
 خطا کردم که در بند تو بودم
 خطا کردی که بندم را گسستی...........

 

 

 

پی نوشت سه

 

 

 

 

مدعی تو بودیو بی ادعا رفتم کنار    
تو غمار عاشقات من بی رقیب رفتم کنار   
من بی رقیب خوردم زمین
من بی رقیب بازنده ام   
مدعی تو بودیو پر ادعا زدیم کنار 
  مدعی تو بودیو رقیب من کسی نبود 
اون به میدون نیومده از اولم برنده بود    
مدعی تو بودیو چرا بازییم می دادی    
حاکم مدعی بودی حکم شکنجم می دادی........

 

 

 

پی نوشت چهار

 

 

تاب تب عشق تو در من نبود     

وای در حنیقه من دل نبود 
باده نه بادست نه مستم از این 
 مست تو گشتم که شدم این چنین
 مست توام دست به دستم بده
 خوار توام  باده به دستم بده
لب به لبم  خوارو خرابم نکن 
خمرشدم بوی دهانم نکن
باده خورم، نیست برام ابرو 
 یاد توام اشک تو کردم وضو...........

 

پی نوشت پنج

 

 


تو دونسته بودی که این اخرین دیدار ما بود 
 تو دونسته بودی که این اولین روز تنهاییم بود 
تو رفتی و تنهاییم همدمم شد
 در این بی کسی سایه ات همسرم شد     
چه شد جای رخت سپید عروسی 
عزیزم کفن پوش شد دربرم شد 
 به جای تو عکست پر از بوسه منه  
که غرق غم و اشک چشمان من شد....... 

 

 

     

پی نوشت شش

 

 

زان باده می  این همه در کار او    
یار جفا،این همه بیمار او
بوی تو در کوچه و کویم پر است
 یاد تو و یاغی و عیار کو
گوشه نشین شد،کمر دل شکست
بعد تو یار کمرم شکست  
چشم به در دوخته ام پس بیا 
پلک به پلکم نرسیده بیا
 حال من و حال خمران یکیست 
 اخر این غصه دلم مردنیست........

 

 

پی نوشت هفت

 

 

غلط کردم اگر تنهات بذارم    
غلط کردم ببخش من بچه بودم       

غلط کردم ببین من خسته بودم   
اگر دستام به دستات نرسیدن
اونا دست من شکسته بودن     
غلط کردم اگر نا گفته رفتم    
اخه زبونمو بریده بودن     
غلط کردم نگفتم عشق مایی
اخه قلب منو شگسته بودن       
شکستمو شکایتی ندارم      
غلط کردم ببین من بچه بودم      
غلط کردم ببین خوی ندارم    
اگر گفتم برو قصدی ندارم       
غلط کردم اگر گفتم نمونی    
می خواستم پای این مرده نسوزی.......

 

 

پی نوشت هشت

 

 

 

رفت یار ویاد او از ما نرفت   
کسی بودم او بی کسم کرد و برفت     
شمع بودم و شاپرکها دور خود می داشتم
بعد او حتی مگس هم از کنار ما برفت   
کس بودم،حالا مرا می خوار می خوانند و بس 
بعد او اری دل و هوش و دماغ از ما رفت
یاد ان دوران که در سینه چه حالی داشتیم
روز حالم ببین کنون گویی که نبض از ما برفت...........

 

 

 

 

تی کنده........؟

 

 

 

 

 

 

پی نوشت نه

 

نتیجه ای از زندگی بی مفهومم تا به حا لا

 

به قول استادم در استانه ی هفتاد و دو تا فصل تاریک وسرد واضح بگم بیست و سه سال زندگی نکبت بار .ول کن اصلا بحث نکنیم نمی دونم از کجا شروع کنم خیلی حرفها تو دلمه هنوز نمی دونم از کجا شروع کنم از همه جهت دلم پره فقط دلم می خواهد گریه کنم و به درگاه خداوند و التماس کنم .که عاقبت بخیرمون کنه ویه مرگ راحت!به قول دکتر شریعتی شاید فردای دگر را ندیدیم.راستی بدبین نشید  از من که گفتم زندگی نکبت بار منظورم این بود که هیچی از زندگی نفهمیدم اونم از نظر معنوی.

دیگه حالم داره بعد میشه از این روزهای تکراری وخسته کننده .می خورم ومی خوابم کار می کنم و هیچی از زندگی نمی فهمم به قول  معروف مثل مرغ خانگی در بند مشتی اب ودانه ایم.همچنان باز هم می گذرد به قول دوستام چون می گذرد غمی نیست.نه اینطوری هم نیست...؟


از دست ادمک ها هم خسته شدم جسارت نشه کلی دارم میگم .هر کسی به یه کاری مشغوله یکی به نفس کثیفش گرفتاره ،یکی هم به حرص و طمع ومال دنیا گرفتاره ،درسته ادامه زندگی پوله ولی همه ی زندگی هم پول نیست.من تو لجنه خودم گیر کردم .نمی دونم چرا مردم اینجوری هستند؟با اینکه می دونند این دنیا به کسی وفا نداره  و این همه فانی وزود گذر  توی لجن خودشون گیر کردند وحرص می خورند. این دوره اکثر مردم خوشی هاشون با گناه اتفاق می افته. به جرات می گم و خودم هم سر دسته اونا........

دلم می خواد از گذشته خودم بگم .......ولی نمی تونم، می ترسم بگم چون خیلی کارهای بدی تو زندگیم کردم.خلاصه بماند یه تجربه ی بود وگذشت وحالا هم این کارها رانمی کنم.

به خدا نمی دونم خودم دنبال چی هستم از همه چیز واین دنیای نامرد خسته شدم وبریدم.نمی دونم هر کاری می کنم هر جا که می رم  خودمو نمی تونم تخلیه کنم.چون اخرش به بن بستی و بی مفهومی می رسم که چرا اینجوری.........؟

درسته اینجوری هم من می گم درست نیست .باز هم زندگی زیبایهای خودشو داره!من به این متعقدم که زندگی فقط با عشق زیباست اونم نسبت به هر چی که احساس می کنی.مثلا عشق به خدا و عشق به معشوقت که در راه رسیدن به اونا تلاش  کنی .وقتی به انها می رسی

ارامش و زندگی معنوی را می فهمی......؟

دیگه از نوشتن هم خسته شدم .اگر خودکشی گناه نبود تا به حال بالای ده بار خودمو کشته بودم شاید بگید این ادم ضعیفیه نه به خدا .چون من به یه چیزهایی متعقدم. ول کن اصلا بحث نکنیم واقعا دلم از این دنیای کثیف که ادمک های خودخواه که دارن در ان زندگی می کند داره بهم می خوره. چون برای منافع خودشون به هر کار کثیفی تن می داند،فقط تنها چیزی که به من ارامش می ده وامید برای زندگی کردن اونم خداست.........؟

می خواستم از عشق بگم ترسیدم گریه هام دو برابر بشه......

اصلا اعصاب خودم را بیهوده خورد نکنم درد دلم را کسی نمی فهمه .......من هم راضی هستم به رضای خدا .هر چی خیر پیش می اد

من هم دیگه برم برسم به کارهای عقب افتادام و راز نیازم با خدا و تلاش برای بهتر زندگی کردن....

راستی بازهم هیچ نیجه ای نگرفتیم........ بی مفهوم دارد می گذرد


 

نمی دونم چرا قبل از ان که فکر کنی اتفاق می افتد.........؟    


 

خسته تر از همیشه................. 

   

 

  

 


 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و چهارم(44)

عمری سیلی خورده این صورت زخمی می بینی

به جرم عشق و عاشقی سر می بریم می بینی

توی دنیا عاشقی همش دروغ بود می بینی

من فقط می خواهم بدونم کیه ام

قسمتم از عشق و عاشقی چیه

من دارم توی این هوا یخ می زنم

سردمه،پس خدای قصه کیه

 عمر من دیگه تمومه من دیگه رفتنی ام

 دیگه ازطاعون عشقت جون به درنمی برم

 کنهه عکسی از تو دارم

 که یه گوشش باز یاره

 خاطراتی رو می بینم

که همش برام شکنجه است

وقتی چشماتو می بینم

می خوام اشکامو ببینی

تو بغل می گیرم عکستو

کاش در اغوشم بگیری

وقتی لباتو می بینم

می خوام رو لبام بذارم

ولی روم نمیشه ....

حتی قاب عکستو ببوسم

کنهه عکست، پیش رومه

 منو بدجوری می سوزنه

 من می خواهم از یادم بری

 اما، قلبم نمی تونه

 تو که از قلبم نمی ری

 پس من از این خونه می رم

شیشه خوردهای قابت دارن نبضمو می برن........

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و سوم(43)

ببین این چیزهایی که نوشتم راجبه منه،ولی خیلی وقته مثل یه توف زیر پات له شده ام.

 

 

مستم کردی و با غم خرابش می کنی

(می) بیش و کم می ریزی و خوارو خمارم می کنی

(می) ریزی و نوشم کنی ،تا خرخره پر می کنی

 خمرم کرده ای تا درد داغ تو نفهمم یار ما

 اما نمی دانی که من توف کرده ام هر جام کز پر (می) زدی

تا از خود بی خود شوم ازپیش من پر زنی

 نوشم کرده ای تا وقت هجرت من جلودارت نباشم

 اما ندانستی که من توف کرده ام هر جام کز پر (می) زدی

 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و دوم(42)

من وصیت می کنم ای مادرم تاج سرم

بیا چند لحظه بشین سرقبر کهنه ام

مادرم تاج سرم گل بیار برام

خیلی وقته که کسی اشکی نمی ریزه برام

با همون دستای خوب بشور سنگ قبرمو

مثل اون بچگیهام،حالا قبرمو بشور

 مثل اون روزهای خوب واسه من لالا یی بخون

قصه لیلی و مجنون واسه بی لیلی بخون

همیشه دعام می کردی این بار یه بار دعام کن

سنگ قبر سنگینی داره واسه بخششم دعا کن

دیگه نامه جا نداره غم و غصه هام زیاده

مادرم منو می بخششی اگه روی من سیاه....

 

                  <<تقدیم به استاد خوبم خانم الهام جم زاد>>

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل و یکم(41)

(....) بودن مهم نیست، (....)وار حرکت کردن هنر است.......
در راه امدن مهم نیست،مرد راه بودن هنر است.......
و عاشق شدن مهم نیست،عاشق ماندن هنر است........

برای شروع،برای پایان

دنیا ان قدر کوچک نیست که در ان اسیر و گرفتار شوی ،لذت ها و حلاوت های هست که تا نچشی طعم واقعی حیات را نمی یابی ،سقف اسمان انقدر کوتاه نیست که تو زیر بار مشکلات خرد شوی ،ندیدنی هایی هست که باید دید تا حسرت به دل به گل ننشینی،می بینی سینه ات چه تنگ است و قلبت چه قدر گرفته ؟...
شاید او هم هوایی شده ،شاید او هم دل تنگ خداست ،شاید او هم از این همه تکرار مکررات خسته شده،این همه را تجربه کردی ،نمی خواهی یک بار هم راه خدا را تجربه کنی؟...یعنی یکبار به امتحان نمی ارزد؟...
و نمی خواهی ندای پروردگارت را بشنوی که چه مهربان صدایت می کند........

                                  <<چون سوخته عشقم(.....)نخواهم شد>>


 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند چهل ام(40)

<جانب عشق>

نازنین من !

                          دل دردمند عاشق زمحبت تو خون شد 
                      نه کشی به تیغ هجرت نه به وصل می رسانی

 

سالیست که بر من بینوا صبحی گذشت و شامی ،از کوی ان دلبر باوفا نه قاصدی نه سلامی !نه نامه ای نه پیامی !به بیداری انتظار می کشم خبری نمی شنوم.
می خوابم اثری نمی بینم ،هر طرف می روم به جایی نمی رسم ،از هر که می پرسم نشانی نمی یابم ،چه کنم ؟!..........

امروز دوستم داشته باش......شاید فردای نباشد

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
بند سی و نه (39)
عشق


اري اغاز و پايان ماجرا خود اوست،و او ما چه بخواهيم و چه نخواهيم،اهسته و ارام،با شوق و يا کراهت به طرف خود مي کشاند و سرانجام به خود مي رساند. حال که اين را رفتني است،حال که گريزي وگزيري از عشق نيست،حال او خود مشتاق است،بايد تعلل نکنيم که اخر در ميان دستهاي مهربانش قرارخواهيم گرفت.وان که در مسير او قدم بگذارد عشق به هروله به طرف او خواهد امد. پس بچنبيم که وقت تنگ است. اري!
 

 نوشته شده توسط مرتضی بامشاد |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by enferadi209.Blogfa.com